بیائید

زيرا خدا جهان را اينقدر محبت نمود كه پسر يگانۀ خود را داد تا هر كه بر او ايمان آورد هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني يابد. يوحنا ١٦:٣

عيسي ايشان را خوانده گفت بچه ها را واگذاريد تا نزد من آيند و ايشان را ممانعت مكنيد زيرا ملكوت خدا از امثال اينها است. لوقا ١٦:١٨

 

عيسی خداوند

تولد او   

و چون عيسي در ايام هيروديس پادشاه در بيت لحم يهوديه تولد يافت تا گاه مجوسي چند از مشرق به اورشليم آمده گفتند، كجاست آن مولود كه پادشاه يهوداست زيرا كه ستاره او را در مشرق ديده ايم و براي پرستش او آمده ايم.

ناگاه آن ستاره كه در مشرق ديده بودند پيش روي ايشان مي رفت تا فوق آنجائيكه طفل بود رسيده به ايستاد. سپس به خانه در آمده طفل را با مادرش مريم يافتند و به روي در افتاده او را پرستش كردند و ذخائر خود را گشوده هداياي طلا و كندر و مر بوي گذرانيدند. و چون ايشان روانه شدند ناگاه فرشته خداوند در خواب به يوسف ظاهر شده گفت برخيز و طفل و مادرش را برداشته به مصر فرار كن و در آنجا باش تا به تو خبر دهم زيرا كه هيروديس طفل را جستجو خواهد كرد تا او را هلاك نمايد. پس شبانگاه برخاسته، طفل و مادر او را برداشته به سوي مصر روانه شد، و تا وفات هيروديس در آنجا بماند.  اما چون هيروديس وفات يافت ناگاه فرشته خداوند در مصر به يوسف در خواب ظاهر شده گفت، برخيز و طفل و مادرش را برداشته به زمين اسرائيل روانه شو زيرا آنانيكه قصد جان طفل داشتند فوت شدند. پس برخاسته طفل و مادر او را برداشت و به زمين اسرائيل آمد. متي ٢ : ١و ٢و ٩ و ١١ و ١٣ – ١٥ و ١٩ – ٢١

كودكي او

چون دوازده ساله شد به اورشليم آمدند. و چون…. مراجعت مي نمودند، آن طفل يعني عيسي در اورشليم توقف نموده و يوسف و مادرش نمي دانستند… و چون او را نيافتند، در طلب او به اورشليم برگشتند و بعد از سه روز او را در هيكل يافتند كه در ميان معلمان نشسته و سخنان ايشان را مي شنود و از ايشان سوال ميكرد. و هر كه سخن او را مي شنيد از فهم و جوابهاي او متحير مي گشت.

او به ايشان گفت از بهر چه مرا طلب ميكرديد مگر ندانسته ايد كه بايد من در امور پدر خود باشم؟

ولي آن سخني را كه بديشان گفت نفهميدند. پس با ايشان روانه شده به ناصره آمد و مطيع ايشان مي بود و مادر او تمامي اين امور را در خاطر خود نگاه مي داشت. و عيسي در حكمت و قامت و رضامندي نزد خدا و مردم ترقي مي كرد. لوقا ٢: ٤٢- ٤٧ و ٤٩- ٥٢

تعميد و آزمايش

و واقع شد در آن ايام كه عيسي از ناصره جليل آمده در اردن از يحيي تعميد يافت.

و چون از آب بر آمده در ساعت آسمان را شكافته ديد و روح را كه مانند كبوتري بر وي نازل ميشود. و آوازي از آسمان در رسيد كه تو پسر حبيب من هستي كه از تو خشنودم. پس بي درنگ روح وي را به بيابان مي برد. و مدت چهل روز در صحرا بود و شيطان او را تجربه مي كرد و با وحوش بسر مي برد و فرشتگان او را پرستاري مي نمودند. مرقس ١: ٩-١٣

سخنان شبان نيكو

پسر انسان آمده است تا گمشده را بجويدو نجات بخشد.  لوقا ١٩: ١٠

شما چه گمان مي بريد اگر كسي را صد گوسفند باشد و يكي از آنها گم شود، آيا آن نود و نه را به كوهسار نمي گذارد و به جستجوي آن گمشده نمي رود؟

و اگر اتفاقا آنرا دريابد، هر آينه به شما مي گويم بر آن يكي بيشتر شادي ميكند از آن نود و نه كه گم نشده اند. متي ١٨: ١٣و ١٢

من شبان نيكو هستم. شبان نيكو جان خود را در راه گوسفندان مي نهد. اما مزدوري كه شبان نيست و گوسفندان از آن او نمي باشند چون بيند كه گرگ مي آيد گوسفندان را گذاشته فرار مي كند و گرگ گوسفندان را ميگيرد و پراكنده ميسازد، مزدور مي گريزد چون كه مزدور است و به فكر گوسفندان نيست. من شبان نيكو هستم و خاصان خود را مي شناسم و خاصان من مرا ميشناسند. چنانكه پدر مرا مي شناسد و من پدر را مي شناسم، و جان خود را در راه گوسفندان مينهم. گوسفندان من آواز مرا مي شنوند، و من آنها را ميشناسم و مرا متابعت مي كنند، و من به آنها حيات جاوداني مي دهم و به ابد هلاك نخواهند شد و هيچكس آنها را از دست من نخواهد گرفت. پدري كه به من داد از همه بزرگتر است و كسي نميتواند از دست پدر من بگيرد.  من و پدر يك هستيم.  يوحنا١٠، ١١ – ١٥ و ٢٧ – ٣٠

اعمال محبتانه او

بچه هاي كوچك را نزد او آورند تا ايشان را لمس نمايد اما شاگردانش آورندگان را منع كردند. چون عيسي اين را بديد خشم نموده بديشان گفت، بگذاريد كه بچه هاي كوچك نزد من آيند و ايشان را مانع نشويد زيرا ملكوت خدا از اينهاست هر آينه به شما مي گويم هر كه ملكوت خدا را مثل بچه كوچك قبول نكند داخل آن نشود.  پس ايشان را در آغوش كشيد و دست بر ايشان نهاده بركت داد. مرقس ١٠: ١٣- ١٦

يكي از سرهنگان ملك بود كه پسر او در كفرناحوم مريض بود. و چون شنيد كه عيسي از يهوديه به جليل آمده است، نزده او آمده خواهش كرد كه فرود بيايد، و پسر او را شفا دهد زيرا كه مشرف به موت بود. عيسي بدو گفت، اگر آيات و معجزات نبينيد همانا ايمان نياوريد. سرهنگ بدو گفت: اي آقا قبل از آنكه پسرم بميرد فرود بيا. عيسي بدو گفت، برو كه پسرت زنده است. آن شخص به سخني كه عيسي بدو گفت ايمان آورده روانه شد. و در وقتي كه او ميرفت، غلامانش او را استقبال نموده مژده دادند و گفتند كه پسر تو زنده است. پس از ايشان پرسيد كه در چه ساعت عافيت يافت. گفتند ديروز در ساعت هفتم تب او زايل گشت آنگاه پدر فهميد كه در همان ساعت عيسي گفته بود پسر تو زنده است. پس او و تمام اهل خانه او ايمان آورند. يوحنا ٤ : ٥٣-٤٦

ناگاه مردي يائرس نام كه رئيس كنيسه بود، به پاهاي عيسي افتاد به او التماس نمود كه به خانه او بيايد. زيرا او را دختر يگانه قريب به دوازده ساله بود. كه مشرف بر موت بود. چون داخل شد، جز پطرس و يوحنا و يعقوب و پدر و مادر دختر، هيچكس را نگذاشت كه به اندرون آيد. و چون همه براي او گريه و زاري مي كردند. او گفت: گريان مباشيد نمرده بلكه خفته است پس به او استهزاء كردند چونكه مي دانستند كه مرده است.  پس او همه را بيرون كرد و دست دختر را گرفته، صدا زد و گفت: اي دختربرخيز و روح او برگشت و فوراً برخاست، پس عيسي فرمود تا به وي خوراك دهند.  لوقا ٨: ٤١و ٤٢ و ٥١ – ٥٥

تگ ها

همچنین شاید اینها نیز مورد پسند شما باشند

0 دیدگاه در “بیائید”

دیدگاهتان را بنویسید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

رفتن به نوارابزار