وقتى شما به انتهاى اميد خود می رسيد…

وقتى شما به انتهاى اميد خود می رسيد…

رمان حقيقى “Bob Harvey” مهندس بازنشسته راه آهن، ساكن Chesapeak Virginia 

ترجمه از انگليسی

 

پدر و مادرم هر يكشنبه مرا به كليسا مي بردند و كتاب مقدس را به من ياد مي دادند. وقتى صداى دعاى آنها را مي شنيدم مثل اين بود كه خدا در آن اتاق حضور داشت. آنها پولدار نبودند ولى گرانبهاترين هديه را به فرزندانشان دادند كه آن تعليم كلام خدا (كتاب مقدس) به ما بود و خودشان نمونه آنچه به ما ياد دادند بودند. ولى متاسفانه وقتى بزرگ شدم ديگر به كليسا نرفتم، مي خواستم ببينم دنيا به من چه مي دهد. ساعات خوش و زودگذرى در دنيا داشتم. با دخترى دوست شدم و ٤ سال بعد با او ازدواج كردم، و ٦ سال بعد خدا ما را با دادن پسرى بركت داد و ٣ سال بعد از آن به ما پسر ديگرى داد. وقتى پدر و مادرم ديدند كه بچه ها را به كليسا نمى برم و در خانه تعليم كتاب مقدس به انها نمى دهم، هر يكشنبه ميامدند و بچه هاى مرا با خود به كليسا مي برند. در اين زمان اختلاف و عدم سازش بين من و زنم آغاز شد. بجاى اينكه بعد از كار به خانه بيايم به بار مي رفتم و تا آنجا كه امكان داشت مشروب مي خوردم و پول خرج مي كردم. يك شب كه در بار بودم روح خداوند اينطور با من صحبت كرد: “Bob” اينجا چكار مي كنى؟ من به او جواب دادم، خدايا مرا تنها بگذار. و ديگر فكر خدا را نمى كردم، ولى پدر و مادرم مرتب روى زانوهايشان براى عوض شدن زندگى من دعا مي كردند و مي گفتند كه: مي دانيم كه “Bob” الان در چنگال شيطان است ولی يكى از اين روزها عيسى مسيح را به قلبش دعوت مي كند و از اين زندگى بدرهايى مي يابد.

وضع خانه ما هر روز بدتر مي شد تا اينكه يك يكشنبه بجاى اينكه بگذارم پدر و مادرم بچه ها را به كليسا ببرند تصميم گرفتم كه خودم ببرم. واعظى كه صحبت مي كرد بعد از اتمام جلسه از من پرسيد: آيا مي خواهيد امروز عيسى مسيح را به قلبتان دعوت نمائيد و آرامى يابيد؟

من سرم را به علامت مثبت تكان دادم و اينطور دعاكردم: خدايا به من رحم بكن..من گناهكارهستم، بخاطر خون عيسى مسيح كه براى آمرزش گناهان ما ريخته شده است گناهان مرا ببخش، واى عيسى مسيح به قلب من بيا و به من آرامى بده.

خدا مرا بخشيد بدون اينكه به من بگويد: اول خودت را پاك كن و مشروب را قطع نما. من احساس كردم كه ١٠٠٠ پاند از روى شانه هاى من برداشته شده است و مثل اين بود كه زنگ ها در قلب من به صدا در آمده بود و من در عيسى مسيح خلقت تازه شده بودم. با شادى به خانه برگشتم و جريان را به زنم گفتم ولى او فكر كرد كه من عقلم را از دست داده ام. و من علاقه شديدى براى خواندن كتابمقدس و دعا پيدا كردم. و به خدا گفتم: “همانقدر كه شيطان در اين سالها از من استفاده كرد و مرا به بدبختى كشانيد به همان اندازه از من براى خدمتت استفاده نما”

من واقعاً عوض شدم و ميلى به مشروب نداشتم و در مرتب جلسات كليسايى شركت مي كردم. يك شب در كليسا واعظى راجع به تعميد در روح القدس صحبت كرد و هر كس كه عيسى مسيح را پذيرفته است مي تواند تعميد در روح القدس را يابد. من در دعا خواستم و آن را دريافت كردم و شروع به صحبت به زبانها كردم. وقتى به خانه آمدم و اين تجربه را به زنم گفتم او گفت: الان واقعاً باور ميكنم كه تو ديوانه شده اى. يكماه بعد از اينكه تعميد روح القدس را يافتم خداوند در رويايى با من صحبت كرد و گفت: “Bob” چشمانت كاملاً به عيسى مسيح باشد. من از صدا بيدار شدم و دوباره همان كلمات را شنيدم و بعد لبه تختخواب نشستم و براى سومين بار اين صدا را شنيدم: “Bob “ چشمانت كاملاً به عيسى مسيح باشد.

من پاسخ دادم: خداوندا منظورت چه هست من كه مرتب به كليسا مي روم، جوابى نبود، من مي دانستم كه چشمان من بايد كاملاً به عيسى مسيح باشد. يكروز كه از سر كار به منزل برگشتم، ديدم كه خانه خالى شده است. مبل و صندلى ديگر آنجا نبود و زن و بچه هايم با تمام اسباب و اثاثيه منزل را ترك كرده بودند. اگر قبل از مسيحى شدند زنم مرا ترك مي كرد اين براى من قابل درك بود ولى حالا چرا؟ در آن لحظه شيطان به روى شانه هاى من پريد و چنين گفت: ببين خودت را به چه بدبختى انداختى؟ فكر مي كنى خدايت ترا از اين بدبختى نجات خواهد داد؟

من جواب دادم: شيطان من نمي دانم كه او مي دهد يا نه ولى مي دانم كه او قادر است. بعد اين كلمات دوباره به فكر من آمد: چشمانت كاملا ًبه عيسى مسيح باشد.

خدا مي دانست كه من احتياج دارم چشمانم را به عيسى مسيح بدوزم و نه به موقعيتى كه در آن بودم. و براى آن روزهاى تاريكى كه در جلوى من قرار داشت اين آيه به قلب من آمد: مزمور ٣٧ آيه ٤ كه خداوند مي فرمايد: “و در خداوند تمتع ببر، پس مسئلت دل ترا به تو خواهد داد.”

و آيه ديگر كه بنظرم آمد كتاب ملاكى باب ٢ آيه ١٦ بود كه خداوند مي فرمايد: زيرا يهوه خداى اسرائيل مي گويد كه از طلاق نفرت دارم. من مي دانستم كه خدا نمي خواهد خانواده من از هم پاشيده شود. بعد از ١٢ ماه كه زنم منزل را ترك كرده بود و از من طلاق گرفت همه دوستانم به من مي گفتند كه زن ديگرى بگير ولى من از خداوند عيسى مسيح طبق وعده اش در انجيل يوحنا باب ١٤ آيه ١٣ كه مي فرمايد: “اگر چيزى به اسم من طلب كنيد من آنرا بجا خواهم آورد.”

از او خواستم من و زنم و بچه هايم دوباره بهم بپيونديم. من نمى توانستم ببينم كه خدا چگونه ازدواج مرا درست مي كند ولى مي دانستم كه ارادۀ خدا نيست كه يك خانواده از هم پاشيده شوند. من به دعا ادامه دادم و با ايمان صبر كردم، مشكل ما موقعى است كه مي خواهيم آناً جواب بگيريم، ما احتياج به صبر داريم تا آن وعده را دريافت نمائيم. موقعيت من بدتر هم شد، حتى من بچه ها را نمى توانستم بردارم و به كليسا ببرم. پدرم مي بايست اينكار را مي كرد. هر وقت باز هم تماس مي گرفتم جنگى به پا ميشد. حتى بچه ها اجازه نداشتند تلفن او را بدهند. من شروع كردم به خدمت كردن و موضوع ازدواجم را كاملاً به خداوند سپردم و زنم و بچه هايم و آرزوهايم را مثل يك قربانى به خداوند تقديم كردم. مرتب در بشارت بودم. كليسايى كه من عضو آن بودم از من خواست كه به خانواده اى كه پدرشان آنها را ترك كرده بود سر بزنم. و من به كمك خداوند خيلى خوب آنها را به عيسى مسيح هدايت كردم. آنروز در اين خانه بود كه بعد از اينكه من در نام عيسى مسيح براى او دعا كردم شفا يافت. و من به خداوند گفتم: اگر تو توانستى آن زن را شفا دهى قادرى فاميل مرا هم شفا بخشى. چند از اين دعاى من نگذشته بود كه شنيدم كهdale Evans  واعظ و مبشر معروف به شهر ما امده است و در كليسايى”جلسات بيدارى روحانى” دارد. در اين زمان من از پسرم شنيدم كه زنم مريض شده است، پس به زنم تلفن كردم و گفتم: مي خواستم ببينم كه حالت چطور است؟ او گفت خوب نيست. از او پرسيدم آيا مايل هستى كه بعد از كار به خانه تو بيايم و برايت دعا كنم؟ او گفت بله، پس به خانه او رفتم. اولى كه به عيسى مسيح ايمان آورده بودم خيلى با غيرت دعا مي كردم ولى وقتى براى زنم خواستم دعا كنم خيلى ساده و با حكمت دعا كردم كه عيسى مسيح او را شفا بخشد. او فوراً شفا يافت. بعد به او گفتم كه آيا حاضر است كه در جلسات كليسايى dale Evans شركت نمايد؟ او گفت: بله. پس روز شنبه من و او در اين جلسه بيدارى روحانى شركت كرديم. در آخر جلسه dale Evans از مردم خواست تا هر كسانى كه مايلند زندگيشان توسط عيسى مسيح عوض گردد به جلو بيايند. زن من هيچ حركتى نكرد. هفته بعد من به او تلفن كردم ديدم كه او  خانه است. پرسيدم چطور به سر كار نرفته اى؟ او گفت مانده ام خانه تا دعا كنم و بيشتر به خدا نزديك شوم و از روح القدس پر شوم. من به او گفتم: تنها وقتى از روح القدس مي توانى پر شوى كه عيسى مسيح را به قلب خود دعوت نمايى. او گفت كه الان حاضرم كه عيسى را به قلبم دعوت نمايم. پس با هم تلفنى دعا كرديم و او از مسيح خواست كه گناهانش را ببخشد و به قلب او بيايد و از روح القدس پر شود. بعدا ز اين دعا براى ١٠دقيقه شروع كرد به زبانها صحبت كردن. بعد از ٣ سال و سه ماه كه از طلاق ما مي گذشت، ما در كليسا دوباره با هم ازدواج كرديم. يكى از پسرانم best man بود و ديگر با زنم ايستاده بود. اگر من به مردم گوش مي كردم ديگر اميدى براى من نبود. ولى خدا رو شكر كه من به خداوند گوش كردم و چشم من به عيسى مسيح و وعده هاى او بود. وقتى من به عيسى مسيح ايمان آوردم از او خواستم به همان اندازه كه شيطان قبل از ايمانم از من استفاده كرد به همان اندازه بعد از ايمان آوردنم خداوند مرا براى خدمت خودش استفاده نمايد. خداوند اين دعاى مرا مستجاب كرد و من بسيارى از كليساهاى آمريكا_كانادا و آمريكاى جنوبى شهادت زندگيم را دادم و ديدم كه چطور مردم به عيسى مسيح ايمان آوردن و تعميد روح القدس را گرفتند و شفا يافتند. عيسى مسيح قادر است كه وقتى شما به انتهاى ايمان خود مي رسيد، اميد تازه به شما بدهد و مسئلت دل شما را به شما بدهد. آمين

دوست من: اين شفا و آرامش امروز براى تو نيز هست

عيسى مسيح مي فرمايد: “بيائيد نزدمن اى تمامى زحمتكشان و گرانباران من شما را آرامى خواهم بخشيد” (انجيل متى ٢٨:١١)

تگ ها

همچنین شاید اینها نیز مورد پسند شما باشند

0 دیدگاه در “وقتى شما به انتهاى اميد خود می رسيد…”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رفتن به نوارابزار