ورود به پنل یا ثبت نام

کتاب مقدس را آنلاین بخوانید

Bible Banner

تقویم میلادی

نوامبر 2017
ش ی د س چ پ ج
« آوریل    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

اشتراک در خبرنامه سایت

بازدید کنندۀ محترم ایمیل خود را در کادر زیر وارد کنید و بروی دکمه رنگی کلیک کنید تا در صورت آپدیت شدن سایت ما نسخه ای از فعالیت ها را برای شما ارسال کنیم و شما بتوانید بهتر با ما در ارتباط باشید.

شرح زندگی ایمانی الناتان باغستانی

الناتان باغستانی

 الناتان باغستانی در یک خانواده متوسط و ساده جامعه متولد شدند.  ایشان دوران کودکی خود به این شکل بیان می کنند: والدین من همیشه  بگو مگو و کتک کاری میکردند و کمتر اوقاتی در زندگی ما یافت می شد که اعضای خانواده رابطه گرم و شیرینی با هم داشته باشند. پدرم بیشتر اوقات خود را با دوستان خود صرف کرده، و با خوردن مشروب و گاهی بازی قمار روزگار را سپری می کرد. 

  ایشان خواهری کوچکتر از خود نیز داشتند و غیر از این دو سه برادر و خواهر دیگر نیز به دنیا آمدند ولی یکی بعد از دیگری به دلایل مختلف فوت کردند. آخرین کودکی که به این خانواده پا به دنیا گذاشت متاسفانه اصطلاحاً  لب شکری بود، همچنین چند ماه بعد از تولدش به بیماری سختی مبتلا شد. هر چند پزشکان تلاش کردند تا او را کمک کنند اما ثمری نداد. الناتان می گوید:» خوب بیاد دارم که همه ما پذیرفته بودیم که برادرم نیز مانند دیگر سایر بچه های خانواده خواهد مرد.» اما با این وجود خدا به این کودک عمری دوباره داد.

  البته همه مشکلات این خانواده به اینجا ختم نشد. چون اتفاق غیر منتظره دیگری هم برای آنها رُخ داد. موضوع از این قرار بود که در سال ۱۳۵۸ پدر و خواهر ایشان در یک حادثه تصادف اتومبیل در یکی از جاده های شمال ایران جانشان را از دست دادند. این حادثـه مانند انفجار بُمبی که همه چیز را ویـران می کند ضربه ای شدیـد و جبران ناپذیر به این خانواده وارد کرد. او می گوید: «در پی این حادثه رفته رفته همه اقوام مرا با مادری داغدیده، برادری که بیمار بود و دو سال بیشتر نداشت، تنها گذاشتند. درآن زمانها ما به همراه مادر بزرگ و یکی از دائی هایم که سالها ناراحتی روانی داشت زندگی می کردیم. در پی فوت پدر و خواهرم آنقدر حال دائی ام رو به وخامت رفت که مجبور شدیم او را به تیمارستان ببریم. در پی آن مادر بزرگ ما نیز بر اثر آن همه فشار و ناراحتی جلوی چشمهایمان سکته کرد و در گذشت».

  در این اثناء یکی از دوستان الناتان آدرس یک سازمان مسیحی را به او داد؛ این سازمان با علاقمندان مکاتبه می کرد و دروس و مطبوعات مسیحی را در اختیار آنان قرار می داد. او می گوید:»من هم مایل شدم با آنها مکاتبه کنم و آنها نیز مرتباً دروسی را برای من ارسال می کردند. با اینکه تمام درسها و کتابها بطور واضح از محبتی سخن می گفتند که خدا نسبت به انسانهای گناهکار دارد ولی من آنها را درک نمی کردم. هر چند که هنوز پیام محبت خدا را درک نکرده بودم ولی خداوند مهربان فرصتی دیگربخشید تا از محبت او در حق من با خبر شوم. موضوع چنین بود که درسینماهای شهر، فیلـم  عیسی ابن مریم را نمایش می دادند. چون مردم از این فیلم تعریف می کردند و صف های بلندی برای خریدن بلیط تشکیل می دادند من نیز تصمیم گرفتم به دیدن این فیلم بروم. آنروز هم جلوی درب سینما شلوغ بود و من موفق نشدم بلیط بخرم. تقریباً همه به داخل سینما رفته بودند، من ناامید و ناراحت جلوی سینما ایستاده بودم، ناگهان متوجه شدم که شخصی مرا صدا می زند و می گوید: آقا پسر، آقا پسر، برگشتم و مردی را دیدم که چراغ قوه ای بدست دارد. فوراً متوجه شدم که یکی از کارکنان سینما می باشد. او پرسید: چرا اینجا ایستاده ای، چی می خواهی؟ جواب دادم: آقا بلیط گیر نیاوردم، او که فهمید من خیلی ناراحت هستم دست مرا گرفت و به داخل سینما برد. باید اعتراف کنم که آن فیلم خیلی بر من تأثیر گذاشت، مخصوصاً اواخر فیلم که مسیح را مصلوب می کردند. من از مرگ مردی که می گفت، آمده است تا مردم را از زحمت ها و بارهای سنگین شان رهائی بخشد، متأثر شدم و گریه ام گرفت. آنهم شخصی که مردم بیمار و محتاج را شفا می داد، اما آنها در مقابل، از روی جهالتشان او را به صلیب کشیدند و کشتند. از آنوقت به بعد یک تشنگی روحانی خاصی در من بوجود آمد و احساس می کردم که به کمکی درونی محتاج هستم».

  مادر بزرگ (از جانب پدر) الناتان که خیلی شخص متقدی بود مکرراً به او توصیه می کرد که اگر می خواهی عاقبت به خیر شوی باید احکام و رسوم مذهبی اسلامی را انجام دهی! الناتان در این رابطه می گوید:» او به شیوه های مختلف مرا تشویق به خواندن نماز و انجـام فرائض مذهبی می کرد. من هـم مدتی آنـها را انجام می دادم ولی چون صرفاً برایم وظیفه مذهبی بود و از طرفی آرامش درونی بدست نیاوردم و همچنین می دیدم کسانی که مرا به انجام فرائض مذهبی تشویق می کنند محبت و آرامش در زندگی شان نیست و اطمینانی از آینده خود  ندارند، بیشتر از مذهب زده می شدم و نفرت تمام وجودم را در بر گرفت».

  در حین این سرگردانی ها بود که الناتان با مذهبی به نام «خانواده» که رهبر آن شخصی به نام » سان میانگ مون» از کره جنوبی بود آشنا شد، بعد از مدتی در جلسات مذهبی آنان شرکت کرد. او در این رابطه می گوید:» آنها خیلی به من محبت می کردند و این مرا تشویق می کرد که مراسم مذهبی آنها را انجام دهم، آنها می گفتند که به همه مذاهب از جمله اسلام، هندویزم، بودیسم و بالاخره مسیحیت اعتقاد دارند، البته بنابر تعبیر و تفسیری که خودشان می کردند. (لازم به ذکر است که تعبیر و تقسیر آنها در باره مسیحیت کاملاً غلط و بر خلاف انجیل مقدس می باشد) مهمترین موضوعی که کم کم مرا از این مذهب دور می کرد این بود که آنها اعتقاد داشتند «مون» می بایست پرستیده شود. این موضوع  سئوالی را در فکر من ایجاد کرد که چطور می توان یک انسان را همچون خدا پرستید؟!  از طرفی هم، نه من از طریق این مذهب آرامش درونی بدست آوردم و نه پیروان این مذهب آرامش داشتند. من هنوز در وجود خود احساس تهی بودن می کردم». نکته قابل ذکر اینجاست که او اولین نسخه انجیل را از آنها دریافت کردم.

  با وجود اینکه الناتان مذاهبی را امتحان کرده بود، اما متأسفانه در عمل روز به روز از خدا دورتر می شد. تدریجاً برای اینکه آرامش فکری و روحی داشته باشد به مشروبات الکلی، حشیش و داروهایی که مصارف طبی داشتند روی آورد. او می گوید:» همه آنها برای چند ساعتی مرا سرخوش می کردند و آرامشی کاذب به من می دادند، اما وقتی که به حالت طبیعی خود بر می گشتم وضعم از اول هم بدتر بود، اگر چه بعضی ها که مرا از نزدیک نمی شناختند فکر می کردند که من انسان خوبی هستم ولی من از خودم نفرت پیدا کرده بودم، خود شاهد بودم از اینکه تاریکی،کینه و ناپاکی تمام وجودم را در برمی گرفت، و در واقع از زندگی کردن گریزان بودم».

  او خیلی زود با افرادی دوست شد که آنها نیز اسیر اعتیادهای گوناگون بودند. آنها رفته رفته گروهی را تشکیل دادند و در مهمانی ها با رقص و مشروبات الکلی خود را خوش می ساختند. الناتان روز به روز عصیانگر شده، با همه سر جنگ داشت. در محیط کار، با کارفرما و همکاران خود درگیرمی شد. او می پنداشت بعضی از همکاران او سعی بر این دارند که او را ازکار بیکار کنند و جایش را بگیرند. درکارخود امین نبود و گاهی آنچه راکه به او تعلق نداشت، برمی د اشت. مخفیانه عکسهای هنرمندان را چاپ می کرد و می فروخت، یکبار به همین دلیل دستگیر شد و یک شب را در زندان بسر برد.

  الناتان می گوید: «علی رغم کارهایی که بمنظور سرگرم نمودن خود انجام می دادم روزهایم تاریک و تلخ بودند تا اینکه تصمیم به خودکوشی گرفتم. در لابراتوار عکاسی ماده شیمیائی وجود دارد که برای ظاهر کردن عکس و فیلم از آن استفاده می شود که به آن  دولوپر می گویند. من یک لیوان از این دارو را که فاسد هم شده بود سرکشیدم تا اینکه بلکه به زندگی خود خاتمه بدهم، اما با تعجب زیاد این اتفاق رُخ نداد. هر چند در آن زمان از تأثیر نکردن ماده شیمیائی و اینکه مرگ از من می گریخت، عصبانی شدم اما بعدها فهمیدم که فیض و رحمت خدا باعث شد که هلاک نشوم. در این رابطه آیه ای در کتابمقدس وجود دارد که می فرماید:»آیا فکر می کنید که من از مردن شخص خطاکار، شاد می شوم؟ هرگز! شادی من در این است که او از راههای بد خویش بازگردد و زنده بماند» حزقیال ۱۸: ۲۳.

  در یک روز تعطیل و ابری، الناتان با یکی از دوستان خود برای وقت گذراندن به یکی از پارکهای شهر رفت. این دو بیشتر وقت خود را صرف اذیت و آزار مردم کردند. بعدازظهر هنگامی که به سمت خانه در حرکت بودند دوست او پیشنهاد کرد که به کلیسایی که در مسیرآنها قرار داشت بروند. او گفت: من قبلاً به این کلیسا رفته ام، برای وقت گذراندن جای بدی نیست! می خواهی با هم به آنجا برویم؟ الناتان می گوید: «ابتدا این پیشنهاد به نظرم مسخره آمد و در دل خود گفتم، من کجا و کلیسا کجا؟! در هر حال به او گفتم: ما که زبان آنها را بلد نیستیم.  او خنده ای کرد و گفت: زبانشان فارسی است. من از روی تعجب نگاهی به او کردم و گفتم: فارسی!! چه کاری در آنجا انجام می دهند؟ دوستم در جواب گفت: با هم سرود می خوانند و یک نفر هم صحبت می کند. خلاصه، تصمیم گرفتیم که به کلیسا برویم. وقتی وارد کلیسا شدیم اواسط جلسه بود و مردم خیلی منظم نشسته بودند. شخصی خوش برخورد ما را به محلی که باید می نشستیم هدایت کرد. واعظ با هیجان و قدرت ولی با صورتی بشاش سخن می گفت. او بیان می کرد که: خدا ما را آفریده، همه ما را می شناسد و دوست دارد . چه مطالبی! چه سخنانی! تا آنروز هیچکس در باره خدا اینطور با من سخن نگفته بود. سخنان آن واعظ خیلی به دل من نشست. این اولین بار بود که می شنیدم کسی هست که مرا دوست دارد و به فکر من می باشد. در انتهای جلسه کشیش به حاضرین گفت: اگر کسی هست که می خواهد خود را به مسیح تسلیم کند به قسمت جلوی کلیسا بیاید تا برای او دعا شود. خیلی مایل بودم که این کار را بکنم اما باید اعتراف کنم که بسیار مغرور بودم. یک صدا به من می گفت: نه پسر، اگر برای دعا به قسمت جلوی کلیسا بروی دوستت در مورد تو چه فکر خواهد کرد؟ شاید به دیگران بگوید که تو چکار کرده ای! از طرفی هم صدای دیگری به من می گفت: بلند شو، به قسمت جلوی کلیسا برو، این همان چیزی است که سالها به دنبالش بوده ای، خدا تو را دوست دارد! عرق سردی روی لبان و پیشانی ام نشسته بود، خیلی مشوش بودم. انقلابی در درونم ایجاد شده بود. نمی دانستم چکار کنم.» ناگهان شخص دیگری در پشت تریبون کلیسا ایستاد و بیان کرد که فردا نیزآن کشیش موعظه خواهد کرد و علاقه مندان می توانند به آنجا بیایند.

دربارۀ تأثیر کلام آن واعظ الناتان می گوید: «خوب به خاطر دارم که آن شب تا دیروقت قادر نبودم بخوابم. سخنان آن کشیش بیادم می آمد که می گفت: خدا اینقدر ما را دوست دارد که به دنیای گناه آلود ما وارد شد تا ما را که گمشده هستیم و احتیاج به محبت داریم محبت کند…»

  او در نهایت تصمیم گرفت که روز بعد به تنهایی به کلیسا برود وآن شب به هر شکلی بود به خواب رفت. بعد ازظهرآن روز او با اشتیاق وارد کلیسا شد. آنچه که الناتان در باره آن روز فراموش نشدنی بیاد می آورد، رایحه ای خوشبو که تا به آنروز در هیچ کجای دیگر آن را نبوئیده بود. جلسه با سرودهای روحانی زیبائی آغاز شد، او می گوید:» سرودها با قلب من صحبت می کردند، یکی از سرودها چنین مضمونی داشت:

گر خسته ای دلت پرزاندوه              به عیسی بگو، به عیسی بگو

  حاضرین سرودها را با شادی و قدرت می خواندند انگار که هیچ مشکلی نداشتند و یا انگار که گنج بزرگی به دست آورده بودند، من قبلاً ندیـده بودم که کسی می تواند برای خداوند سرود بخواند و رابطه ای به این نزدیکی با او داشته باشد.»

  سپس همان کشیشی که روز قبل موعظه می کرد جلسه را ادامه داد و اینطور عنوان کرد که: امروز می خواهم در باره گناه صحبت کنم. او می گفت که همه ما  انسانها گناهکاریم و تمام دنیا تحت تسلط شیطان است، ما باید به سوی خداوند برگردیم تا آرامش الهی وارد زندگی ما بشود . . . .

  الناتان می گوید: «آنجا بود که پی بردم چقدر گناهکار هستم. گناهانم مثل فیلم یکی بعد از دیگری از جلوی چشمهایم عبور می کردند. چقدر از خدا دور بودم و در تاریکی بسر می بردم. ضربان قلبم به تندی می تپید و نفسم بالا نمی آمد.» کشیش آن روز هم از مردم دعوت نمود تا به منظور دعا به قسمت جلوی کلیسا بیایند.

 کشیش الناتان می گوید: «ناگهان نیروئی مرا از نیمکت کلیسا کند و به سمت محراب برد. از گذشته خود خیلی پشیمان بودم و کاملاً  برایم واضح بود که بار سنگین گناه بر دوشم قرار دارد. در واقع مشکل اصلی من این بود که گرفتار گناه بودم. همینکه زانو زدم بُغضم ترکید و گریستم. آنگاه از خدا خواستم که در نام عیسی مسیح مرا ببخشد. گناهان خود را یکی یکی به او اعتراف کردم و از او خواستم که آرامش خودش را به من بدهد. وقتی بخود آمدم متوجه شدم که پانزده دقیقه در حال گریستن بودم، ناگهان سنگینی دستی را بر روی دوشم احساس کردم، آقایی آمده بود تا برای من دعا کند. سپس در رابطه با گناه و آمرزش، آیاتی را از کتابمقدس برای من خواند و مرا کمک کرد. 

  در آنروز بیاد ماندنی تمام بارهایم فرو ریخت. وقتی قلب و زندگی خود را تسلیم مسیح کردم از اسارت شیطان و گناهانم آزاد شدم. مانند حضرت داود می توانم بگویم:»خداوند مرا از چاه هلاکت و از گل لجن بیرون کشید و روی صخره گذاشت و جای پایم را محکم ساخت» مزمور ۴۰: ۲. عیسای مسیح از روی فیض  خودش مرا پاک کرد و زندگی پاک و مقدسی را به من هدیه نمود. او گریه مرا به لبخند شادی مُبدل کرد، آواز حُزن و غم را از من گرفت و سرود شادمانی را از دهانم جاری نمود. هر روزآغوش گرم او مرا تسلی و آرامش می بخشد. به قدرت و وعده های او یقین دارم و مایل هستم در راههای او سیر نمایم، چون راههای او خوب و خرم است. بعد از سالها زندگی با عیسی مسیح و دیدن کارهای عجیب او در زندگی ام، نه فقط نمی خواهم از بین بروم و بمیرم بلکه می خواهم زنده باشم و کارهای عجیب او را ذکر کنم و او را در زندگی خود جلال دهم.»

تگ ها

همچنین شاید اینها نیز مورد پسند شما باشند

0 دیدگاه در “شرح زندگی ایمانی الناتان باغستانی”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Tehran

Fair
رطوبت 33
باد : 0 ک /ساعت
14 °C
12 19
24 Mar 2016
14 22
25 Mar 2016

با ما همراه باشید

نظر سنجی

دیدگاه شما دربارۀ وبسایت ما

نتایج

در حال بارگذاری ... در حال بارگذاری ...